یکشنبه هفتم تیر 1388
خسته ام
چقدر احمق بودم که فکر میکردم وقتی از دست اون مرد ظالم رها
شم زندگیم آروم میشه...اگه اونوقت از یه نفر حرف می شنیدم و
باهاش کلنجار می رفتم حالا باید با سه نفر بجنگم...آدم بدبخت
همیشه بدبخته... آسمون همیشه برای من یه رنگه هر جای دنیا
که برم تنهام و همه راه زندگی رو باید تنهایی طی کنم.....حالا که
تنهایی سرنوشت تغییر ناپذیر منه دلم می خواد برم یه جا که کسی
نباشه......
از همه چیز خسته ام بیشتر از قبل
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
اوضاع قاطی پاطی
سلام
اول همه یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم به خاطر اینکه نگرانتون
کردم...راستش تازگی ها وقتی قاطی پاطی میشم دیگه به هیچی
فکر نمی کنم...دلم می خواد مثل اون وقت ها بیام به وبلاگ هاتون
و برای همتون کامنت بذارم اما ...این جا درسته همه رعایتم رومیکنن
اما من هم باید ملاحظه کنم دیگه...اینجا که واقعا خونه من نیست
اختیار خیلی چیزها روندارم و خوب شاید این کمترین مجازاته برای یک
انتخاب نادرست.... این روزها همش میخوام تنها باشم و از طرفی از
تنهایی وحشت دارم....کلا دلم برای خیلی چیزها تنگ شده که دیگه تا
آخر عمر قرار نیست داشته باشمشون....دلم خونه خودم رو می خواد
استقلالم رو....وخیلی چیزهای دیگه که معلوم نیست کی ممکنه دوباره
به دستشون بیارم.... وقتی ۷سال زندگی مستقل داشته باشی یهو
خیلی سخت میشه برگردی به دوران تجردو توضیح دادن برای همه که
کجا می خوای بری و تصمیمت چیه...این چیزها کمی بهمم ریخته
سر نزدن و تماس تگرفتنم رونذارید به حساب بی معرفتیم...شرایط من
واقعا مثل گذشته نیست...تازه متاسفانه بی کار هم هستم و این دیگه
نهایت خوش شانسیه که به من روکرده...برای روح و قلبم دعا کنید چون
خیلی حالشون خوب نیست...همتون رو یه دنیا دوست دارم
شنبه هفدهم اسفند 1387
..........
دوستهای گلم به علت تجاوزات یک دیوانه اینترنتی به حریم مقدس وبلاگم وبا عرض
پوزش ناچارم مدتی برای کامنت هام تاییدیه بذارم
خودم اصلا دلم نمی خواد این کاروبکنم چون فکر می کنم یه جورهایی توهین آمیره
اما وقتی روانی های بی نزاکتی مثل معلوم الحالی که به نام آسیه کامنت می ذاره
پیدا می شن آدم مجبوره این کارو بکنه
از همین جا هم به اون عوضیه بی اصل و نسب می گم که چرت و پرت هاش رو نخونده
پاک می کنم و اگه یه جاییش از چیزی سوخته می تونه از تشت آب یخ کمک بگیره و اینقدر
تومحیط مجازی جلز ولز نکنه.....
خدا همه رو به راه راست هدایت کنه ومارو از شر شیطان صفتان درامان بدارد
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
یه سال دیگه
این روزهاهمه به گونه ای در حال دویدن هستند...انگار اتفاق خیلی مهمی در حال رخ دادن
است ...این در حالیست که هیچ خبری نیست...فقط یه سال داره تموم میشه و یه سال
دیگه شروع میشه .همیشه وقتی نزدیک عید می شد یه شوق ته دلم خونه می کرد ولی
امسال خبری از اون شوق نیست...از هر کی می پرسم همین جوریه....دلم میخواد سال
جدید یه جور دیگه باشه...امسال اولین عیدیه که بعد از ۷سال تو خونه خودم نیستم
امسال بعد از سالها سال رو در کنار خانواده ام نو می کنم ....دلم میخواد از اولش همه چی
متفاوت باشه...میخوام یه سال واقعا جدید رو شروع کنم...این یه حقیقته که درسال جدید
کلا زندگی من با تمام سال های دیگه فرق خواهد داشت...شرایط کاریم کمی متزلزله و این
یکی از نگرانی های پایان سال منه...معلوم نیست سال دیگه روزنامه بخواد با ما همکاری کنه
یا نه و این یعنی یه نوع عدم ثبات مالی....دارم سعی می کنم با این مشکل جوری برخورد
کنم که آسیبی به روحیه ام نرسونه....به خودم قول دادم تحت هیچ شرایطی خودم رو
نبازم و بذارم همه چی اون طور که باید پیش بره....این روزها خاتونچه بهتر شده و کمتر
بهانه می گیره....ولی باید قبول کرد که دخترکم نسبت به بچه های دیگه یه چیزی کم
داره...یه چیز که حق مسلم تمام بچه هاست که داشته باشن...بالاخره نداشتن پدر برای
یه دختربچه می تونه غم بزرگی باشه....و اون با همه بچگی داره سعی می کنه با این
کمبود یه جوری کنار بیاد ...این میون من وجدانم راحته که همه تلاشم رو کردم که این
زندگی رو حفظ کنم ولی نشد....سال ها با همه چی ساختم که کار به این جا نکشه ولی
نشد...تلاش یه طرفه من هیچ وقت جواب نداد چون همسرم
نخواست بفهمه که برای سرپا نگه داشتن این زندگی اون هم باید کمک کنه....من همه
راه ها رو برای سر به راه کردن اون کردم و اون حتی به خودش زحمت نداد یه کم رفتارش
رو تغییر بده .
فکرش رو بکنید که تو زندگی جای من و اون عوض شده بود و اون عین خیالش نبود
فکر می کنید یه زن تا کی می تونه نان آور خونه باشه و خرج شوهرش رو هم بده و بدترین
توهین ها و تحقیرها رو هم تحمل کنه ؟؟؟؟ اصلا نمی دونم چرا دارم این ها رو می نویسم؟
من خیلی سعی می کنم که به این چیزها فکر نکنم ولی همش یهو تو ذهنم ردیف میشه
امسال سال من یه جور دیگه شروع میشه و امیدوارم همه چی بهتر از همیشه باشه
لااقل می دونم تو سال جدید دیگه کسی نیست که من رو به خاطر کارهای نکرده بازخواست
کنه و بهم تهمت بزنه و من رو به خیانت متهم کنه...امسال دیگه کسی نیست که تمام عشق
و محبت و مهربانی من رو با بی انصافی زیر سوال ببره و چشمهاش رو به روی همه
تلاش های من برای ادامه زندگی مشترک ببنده ...امسال شاید همه من رو تنها ببینندولی
من ناراضی نیستم...ته دلم آرومه و دیگه فشارهای قبل روم نیست...امیدوارم سال جدید
برای همه یه جور دیگه شروع بشه و بهتر از همیشه باشه.
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
سفردونفره
من در پی تلاش برای تغییر روحیه خاتونچه برنامه یک سفررو ریختم و جمعه گذشته به
مقصد کیش پرواز کردیم و یکشنبه شب برگشتیم...روی هم رفته سفر بدی نبود و من
تمام تلاشم رو کردم که به کودک دلبندم خوش بگذره...بااین حال نشد ببرمش پارک
دلفین ها چون بلیطش از شانس ما نایاب شده بودولی به جاش مثلا بردمش کشتی
آکواریوم که جاتون خالی عجب آکواریومی بود!!!!
یعنی این جوری بگم که اصلا گول تبلیغات کشتی آکواریوم رو نخورید چون نه تنها از لای
شیشه های کدر اون نمی تونید هیچی ببینید بلکه نه خبری از موسیقی زنده است نه
پذیرایی داخل کشتی...ولی خوب غروب آفتاب رو توی دریا بودن لطف خاصی داره که موجب
شد خیلی هم از این که گول خوردم و ۲۶هزار تومان پول بلیط این کشتی مزخرف رو دادم
غصه نخوردم....بقیه این سفر هم به استراحت و گشتن در پاساژ ها گذشت و برای دخترکم
چند دست لباس خریدم که از این بابت خیلی راضی ام.هتل هم بد نبود فقط یه خورده از
شهر دور بود و من برای برگشت به هتل باید کلی پول می دادم و منت راننده ها رو
میکشیدم که من رو ببرن هتل درواقع من به این علت که اشراف کافی به هتل های کیش
نداشتم و تور هماهنگ کننده توضیحی در این زمینه نداده بود سر از اون جا درآوردم
فقط قسمت اسفناک سفر این بود که قرار بود ما ساعت ۸شب به سمت تهران پرواز کنیم و
برنامه این بود که ساعت ۱اتاق هتل رو تحویل بدم و به گشت جزیره برم و ساعت ۶برگردم
وسایلم رو تحویل بگیرم برم فرودگاه که یک شب قبل از پرواز خبر دادن ساعت حرکت به ۱۱
شب موکول شده حال فکرش رو بکنید من باید ساعت ۱اتاق رو تحویل می دادم و بعد ناهار
گشت دور جزیره داشتیم که غیر از قسمت دریاش هیچ چیز قابل توجهی نداشت خلاصه
گشت ساعت ۶تمام شدو من تا ساعت ۱۰که برم فرودگاه وقت اضافی داشتم اون هم با
یه کوچولوی گوگولی که کلی هم خسته شده بود ....تمام این ساعت ها ما در پاساژها به
صورت بی هدف گذشت و خاتونچه هی دویدو چرخیدو رقصید و به حرف من که بهش
می گفتم بیا یه ذره رو این صندلی ها بشین گوش نمی کرد...ما بالاخره ساعت ۹رفتیم هتل
وسایلمون رو گرفتیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم و اون جا بود که با یه شوک دیگه
مواجه شدیم و فهمیدیم پرواز با تاخیر ساعت ۱۲انجام میشه حالا خاتونچه خسته شده و
خوابش میاد و به خاطر ورجه وورجه زیاد پادردگرفته و یه ریز گریه می کنه و نمیشه
آرومش کردومن هم عصبانی و کلافه از این تاخیرنمی دونستم چی کار کنم ولی کاش
قضیه به همین جا ختم می شد....ساعت نزدیک ۱۲که شد اعلام کردند تازه هواپیمای
مورد نظر از تهران بلند شده و تو راهه...خلاصه این شد که ماساعت ۱.۵سوار هواپیما
شدیم و ساعت ۳.۱۵رسیدیم تهران و تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت شد ۵صبح.
من لازم میدونم همین جا از کلیه دوستان و آشنایان تقاضا کنم به هیچ عنوان هنگام سفر
هوایی شرکت هواپیمایی کاسپین رو انتخاب نکنید که دچار چنین دردسری نشوید.
این بود ماجرای سفر دو نفره من و خاتونچه به کیش .
خاتونچه فعلا به خاطر اون عروسک باربی و هفت دست لباس عروسکش حسابی ذوق زده
است و یک سری از رفتارهای عجیبش حذف شده...حالا این روند تا کی ادامه پیدا می کنه
معلوم نیست.
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
کمکم کنید
این روزها عجیب با دخترک درگیرم...نمی دونم چشه این بچه؟!
باید حتما با یه مشاور درمورد رفتارهای اخیرش صحبت کنم .باور کنید دیگه دارم می برم
خیلی بهانه گیر شده و اذیت می کنه...تو مهد آرومه و مظلوم تو خونه من و بقیه رو درسته
می خوره....به شدت نیازمند این هستم که یک مشاور کودک خوب بهم معرفی کنید
لطفا کمک کنید خیلی اوضاع روحیم از این بابت ریخته به هم.
منتظر هستم....
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
روزها می گذرد
این روزهایم میگذرد...چون باید بگذرند... هر روز صبح زود میام سرکارو بعدازظهر میرم
دنبال خاتونچه و دوتایی فاصله مهد تا خونه مامان رو پیاده و دست تو دست میریم
و درتمام طول راه جوجه نازم یه ریز حرف میزنه و از اتفاقاتی که اون روز تو مهد براش
افتاده می گه و ته دل من قنچ میره برای اون صدای نازنین و جیغ جیغوش و همه
خستگی هام از تنم میره.
من به شدت حموم کردن خاتونچه رو دوست دارم چون مدام یاد روزهای نوزادی اون
می افتم که با چه عشقی می شستمش و به اندام کوچولو و شکننده اش با احتیاط
دست می کشیدم و این جوجوی خوردنی برای من همون نی نی روزهای رفته است
درتمام مدتی که تو حمام با هم هستیم باز جوجه من جیک جیک می کنه و من رو غرق
لذت داشتنش می کنه و کلی از این درو اون در با هم حرف میزنیم و گاهی چیزهایی می گه
که جاهای دیگه به زبون نمیاره و شاید احساس می کنه اونجا یه ذره امن تر و خصوصی تره
خلاصه این روزهای من می گذرد در حالیکه بیشتر از قبل محو تماشای قدکشیدن و
بزرگ شدن دخترکم هستم و روز به روز بیشتر از اینکه یک مادرم احساس لذت می کنم
از نظر روحی بعضی روزها به هم می ریزم...قاطی می کنم....به زمین و زمان فحش میدم
و گریه می کنم و بعد خودبه خود آروم می شم و فرداش یه روز جدید رو شروع میکنم
انگار نه انگار....کاریش نمی شود روحیه من مثل هوای بهاری متغیره و نمیتونم باهاش
مقابله کنم.
تو فکر رفتن پیش یه مشاور هستم....گاه خیلی احساس خستگی و تنهایی می کنم و
هیچ چیز تو اون شرایط نمی تونه آرومم کنه و اینجاست که حس می کنم برای مقابله با
احساسات آزار دهنده باید کاری کرد و از کسی کمک گرفت.
خیلی دلم میخواد دوباره بیام سراغ تک تکتون وبرای خوندن نوشته هام دعوتتون کنم به
وبلاگم...همین روزها این کارو خواهم کرد...این چند وقت خیلی از همتون دور افتادم
باید دوستهای نازنینی چون شمارا به هر قیمتی حفظ کرد.
دوشنبه دوم دی 1387
طلاق
بالاخره مهر طلاق نه تنها بر شناسنامه ام که بر همه وجودم نشست
لحظه سخت و سنگینی گذشت
در سکوتی بغض آلود و گنگ....روبروی هم نشسته بودیم و به محضی که خطبه طلاق
شروع شد ناگهان حس کردم چیزی روی سینه ام سنگینی می کند
یهو یاد روزی افتادم که با کلی شادی اومده بودیم همین جا برای عقد و وقتی دفتردار
ازم خواسته بود برم دفتر رو امضا کنم چه ذوقی کرده بودم و با یه نگاه پر از اشتیاق
به او مشغول امضای دفتر شدم و این بار....تا برای امضا شدن دفتر خوانده شدم ناگهان
بغضم ترکید....مدام این جمله در ذهنم تکرار می شد که کاش اینطور نمی شد.
او هم بغض کرده بودو سرش را بلند نمی کرد...در میان اشکهای فوران کرده دفتر را
امضا کردم و نوبت او شد.....او هم گریه می کرد وساکت بود.
حاج آقا خطبه طلاق را شروع کرد و من میان اشک و غمی که روی دلم سنگینی می کرد
در حال مرور کردن تمام روزهایی بودم که با هم گذراندیم...از همان روز که در این دفترخانه
مال هم شدیم تا امروزی که همه چی بین ما تمام شد.
در زندگی ما روزهای خوب و خاطره انگیز وجود داشته...ولی تعداد روزهای آزاردهنده
اونقدر زیاد بوده که خاطرات خوشم رو در هاله ای از مه فرو برده و نمی تونم خوب به
یادشون بیارم....بالاخره خطبه تمام شد و مایک بار دیگه بله گفتیم و چه فرق بزرگی بود
میان بله اول و بله آخر.
برای خداحافظی هم به من نگاه نکرد...فقط گفت مواظب بچه باش...من ولی نگاهش کردم
به مردی که روزی عاشقش بودم....سال ها با او زندگی کردم...پدر فرزندم بود و خیلی
آزارم داده بود....میدانم که دوستم داشت ولی خوب دیگه هرکی یک خصلتی دارد
او همسر خوبی نبود اما من سالها دوستش داشتم و امروز دیگر هیچ نسبتی با او ندارم
او تنها پدر خاتونچه است و بس.
راه پیش رو برام خیلی ناشناخته است.کمی گیجم و نمیدانم چه خواهد شد...فقط از خدا
می خوام تنهام نذاره و کمکم کنه...شما هم برام دعا کنید.
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
تمام شد
امروز آخرین جلسه دادگاهمون بود
بالاخره همه چی تمام شد...فقط مانده ثبت در دفترخانه و تنظیم طلاق نامه
پرونده زندگی مشترک من برای همیشه بسته شد
حال بماند که در این مدت چقدر اذیت شدم و چه کشیدم
و حتی امروزهم بابای خاتونچه کلی با حرفهاش در مورد دخترم آزارم داد
و تهدید کرد که به محض تمام شدن نه سالش اورا از من خواهد گرفت
حال مثل آدمهای از بلندی افتاده گیجم و احساس معلق بودن می کنم
حس خیلی بدی دارم...بغض لحظه ای رهایم نمی کند و نمیدانم چه جوری می تونم
خودم رو آروم کنم...اشکهام قطع نمی شه.....برای آرامشم دعا کنید
هیچ خوب نیستم....
شنبه شانزدهم آذر 1387
خاتونچه من
امروز تولد عزیزدل منه...خاتونچه گلم ۶سال پیش در چنین روزی ساعت یک ظهر به دنیا
اومدو موجب شد تا من حس قشنگ مادر شدن رو تجربه کنم
حسی که این روزها بیشتر از همیشه مبنای تصمیم گیری هام شده و امیدوارم دخترکم
یه روز بفهمه که من به خاطر اون از خیلی چیزهام گذشتم تا اون کمترین آسیب رو ببینه
این روزهامسئله طلاقمون در آخرین مراحل قانونی خودشه و به زودی همه چی برای
همیشه تمام می شه و خاتونچه مال من خواهد شد.
من برای به دست آوردن اون از همه حق و حقوق مسلمم گذشتم و پدرش تنها با این شرط
که من از همه حقوقم بگذرم راضی شد حضانت اون رو به من بده.
از نظر روحی روزهای خیلی خیلی بدی رو می گذرونم...مدام یه بغض خفه کننده تو گلومه
و نمیدونم چه جوری مهارش کنم.
دیروز طی یک صحبت نسبتا مفصل با دخترکم ازش خواستم تا احساسش رو نسبت به
زندگی بدون حضور پدرش بگه و وقتی چشمم به چشمهای معصومش که با نگرانی بهم
نگاه می کرد افتاد یهو حس کردم قلبم به شدت فشرده شده و نمی تونم نفس بکشم.
اون با همون لحن کودکانه اش گفت:مامان ...من دوست دارم با تو باشم....
ازش پرسیدم :مگه بابا رو دوست نداری....باز نگاهش رو به چشمام دوخت و هیچی نگفت
گفتم:مامی راستش رو بگو...من ناراحت نمی شم
اون نگاهش رو ازم گرفت و گفت:قبلا دوستش داشتم ولی الان.....گفتم :الان چی دخترم؟
نگام کردو گفت:دیگه دوستش ندارم...آهی کشیدم و گفتم:چرا مامی ...اون باباته...
گفت:وقتی با تو دعوا می کرد من ازش می ترسیدم...آخه تو گریه می کردی...ناراحت
می شدی...من دوست ندارم تو ناراحت بشی
بغضم رو قورت دادم و گفتم:نه مامی ...تو نباید به خاطر من یگی بابا رو دوست نداری
این بار راحتتر نگاهم کردو گفت:دلم براش تنگ نمیشه...راست می گم مامان.
محکم بغلش کردم....خدایا اون خیلی کوچیکه....تحمل این بار برای شونه های ظریفش
خیلی سخته....دوست نداشتم اشکهام رو ببینه...آروم تو گوشش زمزمه کردم:من همیشه
دوستت دارم و کنارت می مونم....من رو بوسیدو نگاهم کرد...انگار با چشمهای کوچولوش
می خواست یه چیزی بگه...ولی هیچی نگفت و منهم بحثی رو که به شدت داشت داغونم
می کرد تمومش کردم.
حالا امروز تولد این گل نازنینه...هرچند گاهی از سر ناراحتی و عصبانیت از دستش خسته
می شم و دعواش می کنم ولی میدونم هیچ وقت نمی تونم حتی یه روز بدون اون زنده
بمونم.
آناهیتای مامان...گل زندگی من....همیشه دوستت دارم و همیشه باتو
می مونم تولدت مبارک
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
روزگار می گذرد
عزیزهای دلم من خوبم...فقط خیلی سرم شلوغه....کارهام چند برابر قبل شده
هم خرج زندگی زیاده و هم باید یه جوری سرخودم رو گرم کنم که دغدغه هام اذیتم نکنه
خاتونچه هم خوبه می ره مهدو میاد...از باباش کم و بیش خبر دارم ولی
هنوز کار جداییمون مراحل قانونی رو طی نکرده.....دیکه تقریبا سه ماهه
که از هم جدا شدیم.
روزگار سخت می گذرد اما من آرامم.
دوستتان دارم به همین سادگی.
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
بهترم
دیروز جاتون خالی رفتم امامزاده قاسم.....خیلی خوب بود...نمیدونید وقتی داشتم میرفتم
اونجا چه حالی داشتم...بغض یه لحظه رهام نمی کردو چشمهام همش پراشک بود
اونجا خیلی خلوت بود و من هم یه دل سیر گریه کردم و از خدا خواستم تو این شرایط
بحرانی تنهام نذاره....باورتون نمیشه وقتی از اونجا میومدم بیرون حس می کردم هیچ
مشکلی سرراهم نیست و دلم آروم آروم بود.
اونقدر سبک بال و خوب بودم که باورم نمیشد تا یه ساعت پیش داشتم از غصه دق
می کردم....خداروشکر از دیروز همه چی یه جور دیگه است...شاید نگاه من عوض شده
و برای همینه دیگه هیچی اونقدر آزارم نمیده....الان خیلی بهترم و بابت این حال خوب خدارو
شکر می کنم .
از همه شما عزیزانی که همیشه با من هستید و نمیذارید احساس تنهایی کنم ممنونم
خیلی دوستتون دارم و هیچ وقت محبت هاتون رو فراموش نمی کنم.
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
خوب نیستم
احساس خوبی ندارم...حس می کنم بین زمین و هوا معلقم...هر کار می کنم نه بالا
میرم و نه پاهام به زمین می رسه....مدام دلتنگم...دلتنگ چی نمیدونم ....همش دلم میخواد
گریه کنم...کجا؟؟؟؟ هیچ جا نیست که بتونم چند لحظه توش راحت باشم...تو خونه که جلوی
چشمهای کوچولوی خاتونچه که همش باید لبخند بزنم یا جلوی نگاه نگران خانواده ام
خودم رو آروم نشون بدم...تو محل کار هم که بدتره....اصلا نمیشه ذره ای از احساسات
درونی رو بروز بدم....راستش رو بخواین حس می کنم دارم منفجر می شم...اصلا حال
خوبی ندارم...دلم یه گوشه دنج می خواد ...یه جایی که هیچ کس نباشه ...ففط من باشم
و خدا....اون تنها کسیه که جلوش راحتم....جلوی اون مجبور نیستم الکی لبخند بزنم و بگم
همه چی روبراهه....یه بغض بزرگ راه گلوم رو گرفته که ولم نمی کنه ....یه جورهایی
خسته ام و ......دلگیر.
نمیدونم چی ارومم می کنه...نمیدونم باید چی کار کنم...دوست دارم یه جایی برم....یه جای
دور....تنهای تنها.....خدایا کمکم کن....من نباید گریه کنم ...چه جوری باید جلوی این اشکهای
افسار گسیخته رو گرفت....خدایا من چی کار باید بکنم؟؟؟؟
دارم خفه میشم...کاش می تونستم داد بزنم.....خیلی سردرگمم....!
شنبه ششم مهر 1387
درددل
خیلی جالبه ...تا وقتی که آدم از اوضاع گل و بلبل زندگی میاد مطلب می نویسه
هیچ کس نیست بیاد بگه اینها چیه می نویسی ولی به محضی که زندگی کمی تلخ
میشه و آدم دلش می خواد یه جا حرفش رو بزنه تا از غصه منفجر نشه هزار نفر
میان می گن ...اینها چیه می نویسی...چرا راجع به مسائل زندگیت این قدر حرف میزنی!!!
من همین جا اعلام می کنم...خانمها...آقایون...من نوشتن در این جا رو به درددل کردن با
آدمهای دوروبرم که من رو از نزدیک می شناسن ترجیح می دم...آدمهای محیط مجازی
من رو نمی شناسن...پس اگه نظری می دن کاملا بیطرفانه است...درضمن من اونقدر
احمق و کودن نیستم که منتظر باشم بر پایه نظر دیگران راجع به زندگیم تصمیم بگیرم
من یه زن ۲۹ساله ام که خودم بدو خوب زندگیم رو تشخیص می دم و خوشبختانه یا
متاسفانه خیلی هم خودرای هستم و فقط از راهنمایی دیگران در حد همان راهنمایی
استفاده می کنم نه بیشتر....
پس عزیزان دل زیاد خودتون رو ناراحت نکنیدو اگه خوندن مطالب من روح نازنینتون رو
می آزاره خیلی راحت از صفحه وبلاگ من خارج بشیدو حرص و جوش الکی نخورید.
زندگی من خواهی نخواهی همینه.....چه راجع بهش بنویسم چه همه حرفهام رو تو دلم
تلنبارکنم.....از همتون هم ممنونم که خواهرانه و برادرانه برای دلداری و تسلای من
حرفهایی می زنید....فکر کنم من اونقدر حق داشته باشم که خودم انتخاب کنم دوست دارم
با کی دردل کنم...درسته؟
پنجشنبه چهارم مهر 1387
خداخودش می دونه
نمیدونم چرا هر کی می فهمه می خوام جدا شم فوری می گه پس خاتونچه چی؟؟؟؟
البته هیچکس نمیدونه توتمام این سالها که به ظاهر با پدر خاتونچه زندگی می کردم براش
هم پدر بودم هم مادر چون بابای خاتونچه از اون دست مردهایی نبود که چندان به بچه توجه
داشته باشه...همیشه این من بودم که یادش می انداختم که این بچه مال توهم هست
شاید فکر کنید دارم اغراق می کنم ...ولی خدا شاهده اینطور نیست.
از نظر خرج ومخارج هم مدنهاست که به تنهایی دارم خودم نیازهای دخترکم رو براورده
میکنم.....بعدش هم آیا فکر میکنید اگه خاتونچه مدام شاهد جنگ و دعوای من وباباش باشه
بهتره یا گاهی براش دلتنگی کنه؟؟؟؟
در هر حال اونهایی که از اول در جریان ماجرای زندگی من بودن می دونن من از هیچ تلاشی
برای حفظ این زندگی دریغ نکردم ولی تلاش یه طرفه معمولا نتیجه مطلوبی نداره...
دادگاه اولم که نتیجه خاصی نداشت و قاضی گفت پرونده نیاز به بررسی بیشتر داره...هنوز
نمیدونم چی پیش بیاد....فقط به خدا توکل کردم وخودم رو به اون سپردم
اون بهتر از هر کسی صلاح بنده اش رومی دونه...اون خودش می دونه چه جوری از من
وخاتونچه مراقبت کنه.
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
طفلی خاتونچه
جیغ زدن از ته دل خیلی راهکار خوبیه برای سبک شدن....من برای اجرایی کردن
این اقدام مفید رفتن به شهربازی و سوار شدن بر بازی های مهیج را پیشنهاد می کنم
چون اونجا دیگه کسی از اینکه تو جیغ می زنی چشمهاش گرد نمیشه و حتی اعتراض
هم نمی کنه ...از دیشب تا حالا خیلی سبکم...مثل یه پرکاه....
دارم سعی می کنم به خاتونچه خوش بگذره....از شنبه می خوام ببرمش مهدکودک جدید
طفلکم مهد آخرش رو خیلی دوست داشت...دلم براش می سوزه که مجبوره دیگه به
اون جایی که دوستش داره نره....هر وقت به صبوریش فکر می کنم بغض گلوم رو می گیره
تو این جور مواقع است که خودم رو به باد استهزا می گیرم و هر چه فحش بلدم نثار خودم
می کنم که ۷-۸سال پیش تو انتخابم دقت لازم رو نکردم و حالا یه جوجوی بی گناه یه
جورهایی داره تاوان اشتباه من رو به نوع خودش پس میده...طفلی دخترکم حتی سراغ
باباش رو هم نمی گیره...نمیدونم واقعا دلش تنگ نشده یا رعایت حال من رو می کنه...هر
چند من و بابای خاتونچه لفظا راجع به جدایی به تفاهم رسیدیم ولی نمیدونم عملا چه پیش
میاد....فقط تمام تلاش من اینه که خاتونچه کمترین ضربه رو از این ماجرا ببینه...این روزها
دارم دوجا کار می کنم تا دخترکم راحت زندگی کنه....با این که خسته میشم اما ته دلم
راضیه چون میدونم دارم چی کار می کنم .
پ.ن.سه شنبه قرار دادگاهمونه...تورو خدابرام دعا کنید.....بیشتر از همیشه نیازمند دعا
هستم...تو این روزهای عزیز من رو یادتون نره....
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
نفس های آخر
اعتراض....درگیری....دعوا.....کتک کاری....
دادسرا...کلانتری.....وکیل .....دادگاه خاتواده................
زندگی مشترکم نفس های آخر رو میکشه...........
پ.ن.لطفا به هیچ عنوان نصیحت نکنید...هیچ راه دیگری وجود نداره.....مطمئن باشید اگه بود
من امتحانش میکردم.....خیلی سعی کردم کار به اینجا نرسه....ولی نشد.
پ.ن۲.از آن جایی که نمی خوام فعلا کسی از آشنایانم چیزی بدونه ...از کسانی که من رو از
نزدیک می شناسن می خوام این قضیه پیش خودشون بمونه...فقط برام دعا کنید همه چی
سریعتر تموم بشه.
پ.ن۳.خدا هیچ کس رو گرفتار دادگاه و دادسراو کلانتری نکنه.....
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
خوش می گذرد آیا؟
به نظرتون اگه یه نفر بعد یه مدت طولانی که ازش بی خبر بودید یهو بیاد و بگه اصلا خوش
نمیگذره باید بهش اخم کرد؟
اگه آره که می تونید اخم کنید و با چشمهای عصبانی من رو نگاه کنیدو اگه نه هم که
ممنون که مو قعیت روحی من رو درک می کنید.
محل کار جدید من نمونه کامل یه جای شلوغ و پرسرو صداست...جایی که برای نشستن
پای کامپیوتر و تایپ مطلبتون باید کلی منت این و اون رو بکشیدو برای اینکه تلفن آزاد
بشه و بتونید یه مصاحبه بگیرید باید به اونی که گوشی دستشه کلی چشم غره برید.
تازه فجیع تر از اون اینه که این مکان زیبا آشپزخانه نداره و فقط یه آبدارخونه داره که توش یه
ظرفشویی هست و یه سماور....میتونید تصور کنید که من وقتی به خونه میرسم تقریبا
شبیه یک عدد جنازه هستم که فقط دنبال یه چیزی می گردم بخورم تا سوی چشمم بیاد
سرجاش...ببینید اصلا نمیخوام نق بزنم ها!!!نه...اشتباه نکنید فقط دارم اوضاع محل کار
جدیدم رو توصیف می کنم...حالا حساب کنید منی که اونقدر از کار زیاد به ستوه اومده بودم
الان این جا با توجه به حجم کارو کمبودامکانات چه روزگار خوشی دارم .
اگه می خواهید می تونید همچنان اخم کنیدو بهم چشم غره برید ولی اصلا به من خوش
نمیگذره اونجا حتی نمیتونم سرم را بخارانم و به دور و برم نگاه کنم ...خیلی خسته شدم و
بسیار امیدوارم که باز بتونم یه کار بهتر پیدا کنم...آی رو رو برم هی!!!!!
جمعه یازدهم مرداد 1387
فردا
اینجانب بالاخره بعد از مذاکرات فراوان با جاهای مختلف که خواهان بهره گیری از تجربیات
من بودند توانستم با یک جا به توافق برسم و از فردا شنبه کار خودم رو در آن جای جدید
شروع خواهم کرد.
البته باید بگم که این جای جدید یه روزنامه نیست بلکه یه خبرگزاریه و به طور کلی جنس
کاروفضای آن کاملا با روزنامه متفاوته....نمیدانم شاید این تغییرو تحول ناگهانی برایم لازم
بوده که از میان این همه پیشنهاد کار این یکی رو انتخاب کردم.
در هر حال دوستان گلم میدونم که باید بهتون سر بزنم و مدتهاست نتونستم بیام و مطالب
شیرین شمارو بخونم ولی فعلا با توجه به شرایطی که پیش اومده فکر کنم تا یه مدت باید
این دوری از شما نازنینان رو تحمل کنم...هرچند که تک تک شما عزیزان دلی که مدتهای
مدیدی است در دل من جای خودتون رو پیدا کردید هیچ وقت از ذهنم دور نخواهید شد اما
خوب گاهی آدم مجبوره به خاطر به دست آوردن یه سری چیزها از بعضی چیزها بگذره.
دوستهای نازنینم مثل همیشه به دعاهای خیر شما نیازمندم و از همین جا می گم همتون
رو یه دنیا دوست دارم ...هرچند خیلی از شما رو هیچ وقت ندیدم اما فرقی نداره...نقش
شما بر دل من حک شده که با هیچی چیز محو شدنی نیست.
قول میدم در اولین فرصت باز در کنارتون و همراهتون باشم.......فردا برای من روز دیگریست
میدانم!

